برای ِ تکرار نشدنی ِ بی ادعا......
خوب راستش را بخواهی باید اعتراف کنم که یک وقتهایی دوست داشتم به خاطر ِ سخت گیریهایت سرم را بکوبم به دیوار یا هر شی ِ سختی که به آن دسترسی داشتم...حق بده همان اندازه میفهمیدم آن زمان ها.....البته خودمانیم تو هم زیادی سخت گیر بودی/هستی....اما راست ترش را اگر بخواهی این است که همیشه و همیشه این بچه پرروی ِ گاها ً نفهم میداند که "هر" چه میداند به واسطه ی حضور ِ توست.....مگر میشود فراموش کنم روزهایی را که مجبور میشدم در کلاست حضور داشته باشم و تو به من اجازه ی رفتن به آبخوری نمیدادی که مبادا پررو شوم و فکر کنم که چه خبر هست حالا....مگر میشود فراموش کنم روزهایی را که تک تک ِ حروف ِ الفبا را روی کاغذهای ِ رنگی رنگی خوشکل نوشته بودی چرا که پسرک اصلن درس نمیخواند..کنارتان مینشستم....قول گرفته بودی که ساکت بنشینم و مزاحمتان نشوم و من به واسطه ی پسرک "همه" چیز را دو سال زودتر یاد گرفتم....باز باران با ترانه....با گوهر های ِ فراوان...میزند بر بام خانه......چقدر عصبانی میشدی وقتهایی که به پسرک تقلبی میرساندم....خوب نمیشد..قبول کن که نمیشد ساکت بمانم...او رفیق ِ من بود...صبح تا شبمان با هم میگذشت......یادت هست؟..مجبورمان میکردی مشق هایمان را قبل از غروب ِ خورشید بنویسیم....آخر آن موقع ها برق زیاد قطع میشد...میگویم که زیادی سخت گیر بودی......چقدر دوست داشتم روزهایی را که روز ِ تو بود..کیسه کیسه تمام ِ راه ِ مدرسه را با کیسه های ِ پر از هدیه تا خانه میآمدیم....همیشه چند تا ساعت باهم داشتیم...چندتا پارچ...چندتا از این لیوانها که آن موقع ها بهشان پافیلی میگفتند........چقدر دلم میخواست بمیرم وقتهایی که مجبور بودی هنوز از راه نرسیده تنت را با تمام ِ خستگی
برچسب:
نویسنده: دانیال شریعتی
تاريخ: شنبه
8 بهمن
1401 ساعت: 12:11